
توی سینهش، جان، جان، جان ... . ترانهی آفتابکاران جنگل / شعر از : سعید سلطانپور بشنوید +نوشته شده در ۱۳۹۶/۰۲/۲۶ساعت  توسطمینا | ...
ادامه مطلب
سفر آمریکای جلال را که هدیهی دوستی است، جَستهگریخته میخوانم. مثل سفرِ روس، انگار میکنم جلال لابلای نثرش نشسته است و به من با سری کج و چشمانی نافذ و خندهای صریح نگاه میکند. همانطور که سیمین گفته درین نوشتهu200fاش نیز تلگرافي، حساس، دقيق، تيزبين، خشمگين، افراطي، خشن، صريح، صميمي، منزهطلب و حادثهu200fآفرين است... و مثل زندگیاش ميان سياست و ادب، ايمان و كفر، اعتقاد مطلق و بیاعتقادی در جدال است... . جلال در این سفر و حتی قبل از رسیدن به آمریکا در پاریس مدام به سینما رفته و فیلم دیده و حتی در راه -در کشتی- هم. و نقدهایی کوتاه و با شتاب برای هر کدام در سفرنامهاش نوشته و ظاهرا بدش نمیآمده نقدها را طول و تفصیل بدهد و منتشر کند. روی دیگری از جلال. و تو فکر کن با همان زبان و قلم جلالیاش نقدها را نوشت...
ادامه مطلب
... مدتیست دلم برای اسماعیل تنگ میشود! پسرک نابینایی همسن و سال من از فامیلهای دور زهرا خانم -همسایهمان- که با مادر و پدر ساده و روستایی و خواهر و برادرهای بیشمارش در زیرزمین نُه متری بیپنجره و تاریکِ خانهی زهرا خانم زندگی میکرد. جلوی در خانهی زهرا خانم میایستاد و من چون شنوندهای حیرتزده به دهانش چشم میدوختم و اسماعیل با پلکهای بستهای که تکان میخورد و سری که در واکنش به هر صدا میچرخید، با لحنی مودبانه و موقر دربارهی همه چیز حرفهای بزرگ بزرگ میزد؛ حرفهایی که گاه نمیفهمیدم. و اصلا در عجبم، من که فقط با دخترها سَر و سِرّ داشتم چرا آنطور روبروی این پسرک حرّاف میایستادم و حرکات و سکنات و لبهای و کلماتش را میپاییدم و ...! آخرین بار سالها پیش در بهشت زهرا، بالای سر مزار زهرا خانم دیدمش. دلم میخواس...
ادامه مطلب